عشق مرا قصه کرد

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب!

کدوم شاعر

کدوم عاشق

کدوم مرد

تورو دیدو به یاد من نیافتاد

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

جایت خالیست ...
 

زمانی زندگی ام چنان پر از تو بود که هر جا میدیدمت !
 

دیگر نیاز نبود جایت را خالی کنم . 

اما حالا عجیب جایت خالیست ...
 

در فکرم... قلبم ...زندگی ام .... 

نگران جای خالی ام نیستم ...من هم نباشم!
 

کمی که بگذرد دوستان جای ما

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 

یادمان باشد در این گرانی

 احساسمان را خرج بی احساسیهای کسی نکنیم ...

که سرانجامش ورشکستگی ست

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 

اینجا تنها سرزمینی است

 که متضاد باکره ،فاحشه است!!!

با تو که بخوابد فرشته ایست!

با دیگری که بخوابد

 فاحشه ای بیش نیست

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

زیادی صاف بودم یادم رفته بود

آدما تو جاهای صاف بهتر لایی می کشن

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

اﯼ ﮐــﺎﺵﺩﻟﯿــﻞ ﺷـﺐ ﺑﯿــﺪﺍﺭﯼ ﻫﺎیـم ﻭﺟـﻮﺩ ﺗـــﻮ ﺑــﻮﺩ ﻧــﻪ ﺟــﺎﯼ ﺧــﺎﻟﯿــﺖ

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 

ای دهقــــان ِ فــــــداکار

تو در روزگاری بزرگ شدی ،

که مردی برهنه شد ! تا زنان و کودکان زنده بمانند...
...
امّا من

در روزگاری نفس میکشم ،


که زنی برهنه میشود ! تا کودکش از گرسنگی نمیرد...
نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

و اگه ازم متنفر باشی ؛ تو ذهنتم

چون اگه دوستم داشته باشی ؛ تو قلبت هستم

چه دوستم داشته باشی ؛ و چه ازمن متنفر باشی ، در هر صورت بهم لطف میکنی

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 

بیهوده است "دل بستن"

 به آنکه دلبر است

و دلداده نیست

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 

خواستم با یکی درد دل کنم...اول

ازش پرسیدم سیگارداری؟...

 

گفت می خوای بکشی..؟گفتم نه !

 

تو بکش طاقت حرفامو داشته باشی

نوشته شده در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تو سزاوار این هستی که با کسی باشی که خوشحالت می کند

 کسی که زندگی ات را پیچیده نمی کند

کسی که تورا آزار نمی دهد.

صلاح همان است که دل تو گواهی می دهد

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

رفتن که فقط در رو بستن و بر نگشتن نیست،
 

آدم!انسان!!!!حـــــوا.....فدات شم!!!آقای من!!!حانوم من!!!!
 

تو رو به خدا وقتی می رین بوی تنتون ،

 

زنگ صداتون و اون نگاه لعنتیتونم ببرین!!!!!
 

این دل لا مصب گناه داره به مووولا........!

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

کمی دیرآمدی . برای شناختنم باید عکسم را مچله کنی ا

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

دلمان ک می گیرد، تاوانِ لحظه هایی است ک دل بسته ایم

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 

بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود...

 

بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود...

 

ماخداراباخود،سردعوابردیم،وقسم هاخودیم!

 

مابه هم بدکردیم،مابه هم بدگفتیم...

 

ماحقیقتهارازیرپا له کردیم...

 

وچقدرحظ بردیم،که زرنگی کردیم...

 

روی هرحادثه ای حرفی ازعشق زدیم...

 

ازشمامی پرسم،ماکه راگول زدیم؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادت کن

و بــه نبــودن هـا ، زود

آدم هــا ، نـبودن را بهـتر بلـدنـــد

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من ،تو ، ما ، یادت هست ؟ تمام شد !

 حالا : تو ، او ، شما ، من هم به سلامت !

نوشته شده در جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تا نیمه چرا ای دوست؟ 

لاجرعه مرا سر کش

من فلسفه ای دارم

یا خالی و یا لبریز

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

اگر اهل بارانی

چترت را ببند

سری به کلبه ی بارانی ام بزن

کمی زیر باران دیدگانم خیس شو

و اگر مجالی برای همنوایی بود

                 کمی با من همنوا شو ...               

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تورا دوست دارم بی هیچ علتی

تا بشکنم قانونی را که

دنبال علت میگردد.....

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

دلم پُــــــــــر است ؛

پُــــــــــرِ پُــــــــــرِ پُــــــــــر!!!!

آنقـــــدر که گاهی اضافه اش،

از چشمانم می چـــــکد !

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

هنوز هم گاهی دلتنگ می شوم
نه برای تو
برای آن کسی که فکر میکردم تو بودی

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٥ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این که هر بار سرت با یکی گرم باشه ؛

دلیل بر ارزشت نیست ....

آنقدر بی‌ ارزشی که خیلی‌ها اندازه تو هستند ... !

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

گناهانم را دوست دارم!

بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام،

می دانی چرا ؟!

آن ها واقعی ترین انتخاب های منند...!

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تنهایی رو در تنهایی تجربه کنی ؛

بهتر از اینه که تنهایی رو در کنار یکی دیگه تجربه کنی

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

عکس هایش از پس دود سیگارم دیدنی تر می ش

یک روز می گفت سیگار را چنان با لذت می کشی که انگار تمام دنیا را به کامت می بری.

اما نمی دانست که در کنار او که تمام دنیایم بود غلیظ ترین پک ها را می زدم.

صورتم را دوست داشت زمانی که در تاریکی مطلق نور پک سیگار روشنش می کرد.

حالا من نه در زیر سیگاری یادگاریش می گنجم و نه او در فنجان کوچک خالیه قهوه من.

ختم این ماجرا کجاست ؟ختم من.

نوشته شده در جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

سلام به همه ی دوستان خوبم. خوب باشین.

رها تهران25 آپ شد

www.rahatehran25.persianblog.ir

نوشته شده در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

       خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش     

   بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

وقتی دلت خسته شــد

 



    دیگر خنده معنایی ندارد فـقـط می خندی تا دیگران


غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !! 

 

  وقتی دلت خسته شــد

 

دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن....!!

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

حیف از امروز که بی عشق سر شد

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این همه راه نیامده بودم که گم شوم .

گم شوم؟

کم شوم!!!

کم شدم از تمام همه ی با عشق نوشتن ها و رستنها

باز هم تپش نتپیدن تمام دل ها را می شنوم

چقدر دنیا ساکت شده

دورترین آه را هم می شنوم 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

باز هم صبر کردم وبه سفیدی کاغذ خیره شدم که جمله ای بنویسم

و عشق تو کاغذ را سیاه کنم ،

آخر نشد و فهمیدم به یاد تو و حال تو انگشتانم با قلم به رقص آمد

ولی فهمیدم که عشق تو سفید است و فکر من سیاه است

 پس چگونه بنویسم که عاشقت هستم

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست

 یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بازکن از سر گیسویم بند

پند بسکن که نمیگیرم پند

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

افسوس…. آن زمان که باید دوست بداریم ، کوتاهی میکنیم .

آن زمان که دوستمان دارند ، لجبازی میکنیم

و بعد

برای آنچه از دست رفته آه میکشیم .

نوشته شده در دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

حیف از بازی ایام،

   

 دریغ ازتکرار

نوشته شده در یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

کمی دیر آمدی. برای شناختنم باید عکسم را مچاله کنی

نوشته شده در پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بی خیاله حرفایی که تو دلم جا مونده

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

برای آنکه پرواز را نمی فهمد

هرچه پرنده بیشتر اوج می گیرد

کوچکتر می شود

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

هیچ انتظاری از کسی ندارم ... و این نشان دهنده ی قدرت من نیست

مسئله ، خستگی از ، اعتمادهای ِشکسته است !

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

خدایا


کسی را که قسمت کس دیگری است


سر راه ما قرار نده


تا شبهای دلتنگی اش برای ما باشد


و روزهای خوشش برای دیگری ...

 

خوب باشین

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

کاری از پیش نبردم همه ی عمر

ولی

شاید این لحظه ی نایافته کاری باشد

مرگ هم لحظه ی بایسته ای از زندگی است

کاش شایسته ی این خاکسپاری باشم

تمام

نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

اگر با گرگها زندگی میکنی زوزه کشیدن را بیاموز


من در روزگاری زندگی میکنم که حتا خدایش هم از پشت خنجر میزند...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من پله های پشت بام را جارو کرده ام


و شیشه های پنجره را هم شسته ام


کسی می آید

نوشته شده در دوشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من نمی دانم؟

تو بگو

عشق من بیشتر است

یا عاشقی تو

نوشته شده در یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

باورم شده که هرگز باور نشدم.

امروز چرا به حکم  تاس  قراره باور بشم

انگاری جفت شیش آوردن

کور کور من

هنوزم واسم جفت شیشه

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

چه تلخ محاکمه می شوند پاییز و زمستان

که برای جان دادن به درخت ، جان می دهند

و چه ناعادلانه کمی آن طرف تر همه چیز به نام بهار تمام می شود .

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

میدونی فرق عزیز و دلتنگ چیه ؟

 دلتنگ کسیه که پیام میده ،

 عزیز کسیه که پیام میخونه

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

حقیقت داره یا خوابه که دستات توی دستاشه

محال اون نمیتونه مثل من عاشقت باشه

باهاش خوش بخت و آرومی سرت رو شونه اونه

یه روزی مال من بودی ولی این و نمیدونه

بهش بگو که دست تو.تو دستای منم بوده

بهش بگو که آغوشت یه وقت جای منم بوده

بگو چی بین ما بوده . سر عشقت چی آوردی

اونم حرفات رو باور کرد واسه اونم قسم خوردی

من و یادت میاد یانه . همون که عاشقش بودی

چقدر راحت یکی دیگه جامو پر کرد به این زودیِ

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این اشتباه من بود که کارهای تو رو با یه "ش" اضافه می خوندم

تو به قلبم "عق " زدی و من اونو "عشق" می دیدم

تو برای دلم "ور" زدی و من اونو "شور" زدن می دیدم

 تو اراجیفت رو "عر" می زدی و من همه اونها رو"شعر" می دیدم.

 تو ارزش یه "اه" رو هم نداشتی اما من تورو "شاه" می دید

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای بیاندیشد

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که میان لبخند و اشک یکی را سنجیده گزین کند

و عشق را مجالی نیست برای آنکه بگوید برای چه دوستت می دارد

نوشته شده در جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

www.rahatehran25.persianblog.ir

نوشته شده در جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٠ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تو زندگی لحظه هایی هست که احساس می کنی دلت واسه یکی تنگ شده

اونقدر که دلت می خواد اونارو از رویاهات بگیری و واقعا بغلشون کنی

وقتی در شادی بسته میشه، یه در دیگه باز میشه

ولی اغلب اوقات ما اینقدر به در بسته نگاه می کنیم و

 اون دری روکه واسمون بازشده نمی بینیم .

دنبال ظواهر نرو، اونا می تونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتی از کفت میره

دنبال کسی برو که خنده رو رو لبت میشونه

چون فقط یه لبخند میتونه کاری کنه که یک شب تاریک روشن به نظر برسه

اونی رو پیدا کن که باعث میشه قلبت لبخند بزنه

خوابی رو ببین که آرزوشو داری

اونجایی برو که دلت می خواد بری

اونی باش که دلت می خواد باشی

چون تو فقط یه بار زندگی می کنی

و فقط یه فرصت واسه انجام تمام کارهایی که دلت می خواد انجام بدی داری

بذار اونقدر شادی داشته باشی که زندگیتو شیرین کنه

اونقدر تجربه که قویت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر امید که شادت کنه

شادترین مردم لزوما بهترین چیزا رو ندارن

اونا فقط از چیزایی که سر راهشون میاد بهترین استفاده رو می کنن

روشنترین آینده ها همیشه بر پایه یه گذشته فراموش شده بنا میشه تو نمیتونی توزندگی

 پیشرفت کنی مگه اینکه اجازه بدی

 خطاها و رنجهای روحی گذشتت از ذهنت بره

وقتی به دنیا اومدی، گریه می کردی

و هر کسی که اطرافت بود می خندید

یه جوری زندگی کن که آخرش

تو کسی باشی که میخندی و هر کسی که اطرافته گریه کنه

لطفا این نوشته را واسه همه کسایی بنویس وبفرست که واست یه معنایی دارن

(من که این کارو انجام دادم)برای همه ی تو نوشتم!

واسه اونایی که یه جورایی تو زندگیت پا گذاشتند

واسه اونایی که تو رو میخندونن وقتی که بهش نیاز داری

واسه اونایی که باعث میشن بخش روشنتر قضایا رو ببینی

وقتی که واقعا دلتنگی

اگه نفرستادی، نگران نباش

هیچ اتفاق بدی واست نمیفته

تو فقط فرصت اینو از دست میدی که روز یه نفرو با این نوشته روشن کنی

سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...

مقیاس عمر تعداد نفسهایی نیست که فرو میبریم

بلکه لحظه هاییست که نفسمونو بیرون میدیم

نوشته شده در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

اگر با گرگها زندگی میکنی زوزه کشیدن را بیاموز


من در روزگاری زندگی میکنم که تنها خدایش از پشت خنجر نمیزند...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

سلام عشق. این روزا حالت چطوره. بعد از این همه چند صدهزار سال که با اسم تو خیانت

تجارت. قتل.کثافت.لطافت.هرزگی کردن هنوزم وایسادی داری می خندی؟

چندیدن و چند صد بار عاشقی رو با خوندن شمس و شیخ بهایی و ............شناختم

آخر عاشقی رو هم تو زندگی مولا علی گشتم.

گاهی اوقات از اینکه از عشق می گم ترس میچسبه به تنم . آخه مقدسات کجا و من

بی چاک و دهن کجا.من میگم عاشق عشقم و معشوق بهونست.

اونایی که بدشون میاد از نادونی من اوغ می زنن برام و اونایی که امیدوارن با تلاشم

یه روزی منم بلد باشم از عاشقی و عشق بگم تشویقم می کنن.

راستی یه سوال. تو نبودی که پیچ خورده بودی به دلم؟

تو نبودی که پرامو قیچی زدی و به چلیپا کشیدیم؟

تو نبودی که اشکم رو در آوردی؟

تو نبودی که به اسمت به جای عاشقی با من هرزگی شد؟

راستی اصلا هستی؟ رگ داری ؟ یا مادر زاد بی رگی؟.

بابا خسته شدم .که تو ام منتظر همینی.

دیشب که تو خوابم بیداری رو نشونم دادی بهت گفتم  بذار بخوابم

گفتم نذار بیدار شم.د نگفتم؟

حتمی باید اینجوری بشه.

از خواب من که رفتی . اما تورو به جان همه ی اونایی که تیغتو به رگ و پیشون زدی

اگه تو خواب عاشق رفتی یا اگه تو بیداری دلی رو لرزوندی بگو . بگو که حافظ گفت:

فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

راستی کسی از دوستان اگه حال داشت و خواست اوغ بزنه

یه سری به پست(یا نخون یا تا آخرش بخون بزنه)

اصلا نه مگه اینجا میدون جنگه

من برای اینکه ثابت کنم درست می گم

نیاز ندارم افکار کسی رو غلط قلمداد کنم

خوب باشین

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

سلام. به کوری چشم بعضیا عاشق همتونم

همه ی دوستای عشقی که با محبت منو می خونن و

به این کمترین امید میدن که باشم.

اما................

چند روز یه دوستی انتقاد رو پیش گرفته که اول با اهمیت به اون و دیدگاهش

خواستم از بدترین به بد برسم  که این روزا یه جورایی دیگه داره توهین میکنه

و هیچ نشونی هم از خودش نمی ذاره.

انتقاد خوبه و انتقاد پذیر بودن بهتر .

اما توهین تا کجا قابل قبوله؟

تا امروز کامنتاشو تایید می کردم و آخرین کامنتش روهم تاییدکردم که برای

پست فقط دوتا نقطه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! گذاشته.

اما از امروز تمام این کامنت هارو مخصوصا

 اونایی که تهدید به اسید پاچی و این مزخرف ها می کنن تایید نمی شه

خدا کنه که این دوستان هم کمتر پارس کنن و بالاخره بگیر باشن.

من اگه از این تهدیدها بترسم 9 سال تو سرویس حوادث مطبوعات چه غلطی می کنم.

به هر حال میسپرمش دست شما دوستای خوبم که تا امروز مزاحم ها رو راحت تر از یه

 پشه از نت بیرون انداختین.

دست همتون حتا اون توهم اسید پاش رو هم می بوسم

عااااااااااااااااااااااااااااااااااشششششششششششششششششقققققتووونم

خوب باشین

راستی برای این که کارتون سخت نشه و دنبال کامنش نرید

تو همین پست paste میکنم.

آی پیش رو هم که ............

پ ن : دوباره سلام این پست تصحیح شد و دوستان منتقد به

چرندیات من راه بهتری رو پیش گرفتند.

اما خیلی ناراحتم 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا.

هر روز بی تو روز مبادا ست...

نوشته شده در چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

آن کس که پای تیرک چوبی آب می ریزد , دیوانه نیست , عاشقی امیدوار است

شاید هم دیوانه است؟

این روزها چیزی باورکردنی نیست.

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تا آسمان راهی نیست


اما تا آسمانی شدن راه بسیار است..


من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم،


چون آنها از روی عشق می رقصند و اینها از روی عادت نماز می خوانند.

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

نوشته شده در جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تا آسمان راهی نیست


اما تا آسمانی شدن راه بسیار است..


من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم،


چون آنها از روی عشق می رقصند و اینها از روی عادت نماز می خوانند.

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم. کافی ست!

   قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست!

نوشته شده در جمعه ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

از خاک به افلاک همین یک صفحه است

بر ای من بنویسید خسته بود اهـل زمین نبود نمازی نخواندم که حتا بگویید نـمازش شـکســته بودبا اینکه اهل زمین نبود. جهنمی بود. بنویسید شیشه بود تنها از این نظر که سراپا، شکسته بود وپاک بود. نه پاک شد بالاخره پاک شد چشمان او که دائما از اشک، دلش را شســته بود بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه، دسـته بود بر سنگ قبر من بنویسـید کل عمر پشت دری که باز نمی شد، نشسته بود

بنویسید عاشق بود. عاشق بود. عاشق بود.

شوخی شوخی داره جدی میشه

یاد اون جمله معروفه افتام:

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زدند.

گنجشک ها جدی جدی می مردند .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بازم میشه عاشق شد تو این بی رحمی دنیا ؟

عاشقی رو دیگه بستم.

عشق رو عشق است.

 بذار دنیای بی روحم به لبخند تو زیبا شه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

در این دنیا که ممنوع است پرواز نداری جرات یک لحظه آواز کجای آسمان مال

 من و توست که می گفتی: کبوتر با کبوتر باز با باز

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

امان از چراغ قرمزهای این شهر که گاهی تمام شان دست به یکی می کنند که

 قراری بی قرار شود و گاهی چراغ سبز نشان می دهند که دلی بی قرار دلی

 شود. اما تو که خود گفته بودی گاهی قرارها بی قرار می شوند گله ای نیست...

 اما ای کاش خدایا یادت باشد جدا نکنی برگ های تقویمم را ...

به گاه رفتن ،بسیار به دنبال این روزهای خوش خواهم گشت

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

خندیدن، خوب است ... قهقهه، عالی است ... گریستن، آدم را آرام می کند اما…

لعنت بر بغض

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

نیمه شب است.

همه خوابند.

قلوه سنگ های قدیمی را

از زیر پوستم بیرون میکشم.

یادت هست؟

روزی با عشق چالشان کرده بودی.

کنون

برای شکستنت می خواهمشان...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من چشم به راه یک اتفاقم

نه شاکی ام و نه غر می زنم

فقط در سکوت خودم / آماده و منتـــــظرم...

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

هر جا می رم و ظلمی می بینم همه می گن نگران نباش

 خدا جای حق نشسته...

خدایا میشه از جای حق بلند شی

که حق سر جای خودش بشینه؟!!

انقدر تحملم کم شده یا کم تحمل شدم؟

شایدم دارم پیر میشم؟

هر چی هست منو به کفر گفتن انداخته

نزول خور سالم. ظالم سالم

عاشق دربه در. صوفی در گذر

خدا یا تو جای حق نشسته ای؟

در حکمت و عدالتت چه شک

اما بگو این رسم کدام عالت است؟

این چنین جهانی چه خدایی به نیاز؟

وقتی خدایان پشت میزند و همه هر روز بدون نام خود

 

که خدایندحکم می دهند ....

باش و از همان دور نظاره کن .

 تو که پیش بندگانت نمیایی اما

ما بالاخره باید پیش تو بیاییم همه بلیت به دست

اما من خودم بدون خواست تو می آیم

باید به چراهایم جواب دهی.

و مرا اگر ترسی از قیامت هست بابت دوباره دیدن مردم

 

این دنیاست

فقط می ترسم زجر بد مردن را تحمل کنم

وخدایی در کار نباشد؟

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

حرفهایم را تعبیر می کنی
سکوتم را تفسیر
دیروزم را فراموش
فردایم را پیشگوئی

 

به نبودنم مشکوکی
در بودنم مردد
از هیچ گلایه می سازی
...
از همه چیز بهانه
من
کجای این نمایشم ؟

 

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند، پیر شدنت شروع می شود ...

نوشته شده در جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 کسی که دست تو را یک قدم بگیرد نیست! و من-که می دویدمم

 اندر پی تو

 خوشم بود که دیدگان تو در شهر بی ترحم ما به روی مردم نا مهربان نمی افتد

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

برای خاطره هایم بزرگداشت نمی گیرم !

برای بزرگداشتن تو ، خاطره ها را نگه می دارم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

قرارمون شهریور.

چرا؟

تو جام بیار و من جان

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

17/18سال میشه که داریوش گوش نمی کردم.

تا اینکه این آلبوم آخرش رو یکی با یه

حسی لب میزد که دوباره دارم داریوش گوش می کنم.

به ماه بوسه می زنم . به کوه تکیه می کنم.

به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می کنم.

منو به دست من بکش به نام من گناه کن

اگه من اشتباهتم همیشه اشتباه کن.

هنوز می پرستمت...................................

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن

به زانکه طفیل خوان ناکس بودن

پ ن.این پست مربوط به وبلاگ

www.rahatehran25.persianblog.ir

نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

قرار نبود تهش ای ریختی بشه. قرار نبود تیکه تیکه هامو جلو چشام بکنن.

 واسه همه یه جور دیگه اتفاق میافته. به خدا. من خودم ١٠٠ بار گزارشش رو

 نوشتم. دارم کم میارم آهای  با تو ام  تویی که صد بار منو علیرهای عزیز

خطابم کردی اصلا می دونی چه مرگمه. آره می دونم من خودم حرف نمی زنم .

 اما رفیق که باآس از ریخت و آویزونیه دا آشش بفهمه چه مرگشه. ما که دوباره

 سفری شدیم. چقدرم بد نوشتم خودم داره اوغم می گیره.

اما رفیق تا در یاد می گنجد زخم شب گریه های مرا مرهم بگذار.

دردا که حالیا خود زخم شده ام بی آنکه مرهمی باشد.

نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

کاش می شد زندگی را رنگ کرد

نوشته شده در جمعه ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

در این شهر ، صدای پای مردمانی است که همچنان که تو را می بوسند ، طناب

 دارت را می بافند.صادقانه دروغ می گویند و مخلصانه خیانت می کنند.در این

 شهر هرچه تنها تر باشی پیروز تری...

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

همیشه باید کسی باشد که معنی سه نقطه های آخر جمله هایت را بفهمد.

که بغض هایت را قبل از لرزیدن چانه ات بفهمد.

که وقتی صدایت لرزید بفهمد!

که اگر سکوت کردی بفهمد!که اگر بهانه گیر شدی بفهمد!

که اگر حرفهای بی معنی زدی بفهمد.

بفهمد که درد داری

که زندگی درد دارد

بفهمد که دلگیری.

اگر نه همه ی این ها که بزرگترینش خود زندگی است به درد نمی خورد

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

روزی که عاشقت شدم،
نه چتر داشتی نه چمدان؛
از کجا باید می‌فهمیدم
که مسافری؟!...*

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش     

   بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

ساعتها را بگذارید بخوابند          

بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست ....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب!

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب؟

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بی هوده می گردم به دنبال ات چرا امشب؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من روزهایم را تلف نمی کنم تا نقشی را بازی کنم

 که دیگران برایم انتخاب کرده اند.

من موظف به قضاوت درباره ی رویای دیگران نیستم

و وقتم را به انتقاد از تصمیمات دیگران تلف نمی کنم.

برای ایمان به راه خویش نیازی ندارم که راه دیگران را غلط قلمداد کنم.

می دانم که اگر منتظر فرصت استثنایی بمانم هرگز حرکت نخواهم کرد.

گاهی کمی جنون برای یک قدم به جلو لازم به نظر می رسد .

چون در عشق_همچون در جنگ_ همه چیز قابل پیش بینی نیست.

من خود راهی را که طی می کنم برگزیده ام .

پس دلیلی برای شکوه و شکایت وجود ندارد.

من به خوبی می دانم که انباشتن عشق یعنی شانس

و انباشتن نفرت یعنی مصیبت.

آن کس که مشکلات را نمی شناسد

 در را باز می گذارد و فاجعه ها از راه می رسند.

من دایمن داخل قلبم را وارسی میکنم تا این سه چیز را همواره داشته باشم:

ایمان. امید .عشق

نوشته شده در دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

آنقدر مرا پشت گوش انداختی که جلوی چشمات نباشم.

اما باور کن پشت گوشهای تو شاید چشمانی در یک سر

در حال یدن من باشند

نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

ته مانده های حاصل از تقسیم من

بر خیلی چیزهای دیگر

تنها عشقی می شود که مانده در من

پس انقدر تقسیمم نکنید

یعنی کسی نیست یک بار هم که شده از ضرب و جمع

مرا ببیند؟

چه پر مدعا شدم:من

نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

نوشته شده در یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !

روزی که نه صدا اهمیت دارد


و نه روز

نوشته شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مرهم سوختن ، از ساختن است

نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 

خدایا !


کودکان گل فروش را می بینی ؟
!


مردان خانه به دوش


دخترکان تن فروش


مادران سیاه پوش

 

محرابهای فرش پوش

 

 
پسران کلیه فروش

واعظان دین فروش

 
همه را می بینی ؟


کاری کن

 کاری کن که در این شهر حتا نماندست

یک آدمو یک لباس  یک دست

همه تزویر ودروغ و چه ننگ است

که لباس عشق در تن این همه نیرنگ است

نوشته شده در پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران

می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده

می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را

نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم

بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی

تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟

نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مرا این گونه باور کن / کمی تنها ، کمی بیکس، کمی خسته

کمی از یاد ها رفته ! / خدا هم ترک ما کرده ! خدا دیگر کجا رفته ؟

که این گونه دلم تنهاست ...

نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

آرزو، گورکن دشت جنون

نانش از عشق و شرابش از خون

جغد پیریست سعادت در قاف

نغمه اش لاف و همه لاف گزاف

مرهم سوختن ، از ساختن است

چه قماری که همه باختن است

عشق چیست؟ مرا یاد بده

آنچه می دانم بر باد بده

توتیایی تو به چشمانم کش

تشنه ام ، تشنه ی آتش ، آتش

تیشه بر ریشه ی جان دوخته ام

دل بهر شعله ی غم سوخته ام

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

هر جا می رم و ظلمی می بینم همه می گن نگران نباش خدا جای حق

 نشسته...خدایا میشه از جای حق بلند شی که حق سر جای خودش بشینه؟!!

نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

آرامتر سکوت کن صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد . .

نوشته شده در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

نه پیشانی من به لبهای تورسید

نه لیاقت تو به احساس من

چیزی به هم بدهکار نیستیم

هردو کم آوردیم

نوشته شده در جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

روزی با خود فکر میکردم اگر او را با غریبه ای ببینم دنیا

را به اتش میکشم اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن

 کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

هرگز از مرگ نهراسیدم

اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تربود

هراس من باری از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد

احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

چرا خانه ی عدالت بالای شهر است؟

 

چرا پنت هاوس عدالت جکوزی دارد؟

تا وقتی خانه ی عدالت آنجاست

از عشق گفتن و نوشتن هم بی ثمر است

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

شعر سرسپرده استاد بهمنی

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
ده سال دور و تنها تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست ? من دل سپرده بودم
ده سال می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بیا و شمع روشن کن مسیر کعبه پیداشه

تمام عمر کج رفتم اگه این راه حج باشه

داره دور تو می چرخه تموم عمر تقدیرم

یه راه راست پیدا کن دارم سرگیجه می گیرم

من از بس دست پر دیدیم که می لرزیده تو کوچه

دارم شک می کنم کم کم کدوم دست خودم پوچه

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

می خواستم سفر کنم بی تو چندی سر کنم

می خواستم خیالتو از سرم به در کنم

واسه این دل برمو چاره ی دگر کنم

این دل وسوسه گر کولی بار سفر توی گوش من می خوند

ترک بوم و بر کنم

دیگه از دیار تو برمو سفر کنم

اما دیدم نمی تونم یه لحظه بی تو بمونم

از تو دل کندن محاله چون تویی عزیز جونم

من برای تو می میرم باز دوباره جون می گیرم

وقتی گفتم که می رم

گقتی خدا پناهت

اما می موندم اینجا همیشه چشم به راهت

با یک نگاه گرمت که عشق می تابید از اون

زدی راه دلمو قربون اون نگاهت

آره دیدم نمی تونم یه لحظه بی تو بمونم

از تو دل کندن محاله چون تویی عزیز جونم

من برای تو می میرم

اما دیگه جون نمی گیرم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

اونقدی عاشقت بودم

اونقده عاشقت بودم

اسم خودم یادم رفت

نمی دونی بی تو شبها چه جوری خوابم رفت

هرچی بد کردی و بدگفتی شکستی دلمو

از تو رنجیدمو اما روز بعد یادم رفت یادم رفت

انقدی عاشقت بودم

انقده عاشقت بودم

نفهمیدم فقط منم که از این عشق داره می سوزه تنم

قصه ی ما دوتا رو هر کی شنید گفت باید از عاشقی دل بکنم

همش تقصیر من شد دلم دشمن من شد

نمی خوام تورو دیگه با تو عمرم هدر شد

دلم از عشق تو سیره عشق تو داره میمیره

دیگه شوق دیدنت نیست دیگه افسوس خیلی دیره

حتا گاهی توی خوابم نمی خوام بیایتو خوابم

آخه عمری با تو سر شد شکستن شد جوابم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌

صفت باشم.

 من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم.

 من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم. چرا که من

 یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است و تو هم به یاد

داشته باش:

 من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از

خودم ساخته‌ام.

 منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.

 تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت

هستند.

 لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه

آرزوهایشان و من متعهد

 نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و

 تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ولى

نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى می‌توانى

دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و

 من هم. چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از

 انسان‌هاست. پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک

احساسى جدید باشد.

 تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی

و من هم.

 قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار

است.

 دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند.

وحسودان از من متنفرند.

     ((گاندی))    

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

میخونین سیاه مشقمو و هیچ نظری نمیدین. احساس می کنم یه رهگذر فقط روی

سنگ قبرمو خونده.

خوب باشین

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

رستنی‌ها کم نیست،


من و تو کم بودیم،

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!


گفتنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم گفتیم،

مثل هذیان دم مرگ،

 

از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.


دیدنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم دیدیم،

بی‌سبب از پاییز

جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.


چیدنی‌ها کم نیست،

من و تو کم چیدیم،

وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،

بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.


خواندنی‌‌ها کم نیست،

من و تو کم خواندیم،

من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد

با دهانی‌ بسته وا ماندیم


من و تو کم بودیم،

من و تو اما در میدان‌ها

اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!

ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!


من و تو

کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!

من و تو

خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم!


من و تو حق داریم

در شب این جنبش نبض آدم باشیم!

من و تو حق داریم

که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!


گفتنی‌‌ها کم نیست!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

ما وقتی تو خودمون حرف می زنیم گندمون در میاد. خوب٨٩ داره تموم میشه.

کاش میشد بازم اول ٨٩ بود شاید ... شاید که نه. حتمن یه کارایی رو عوضی

می کردم.همه چی خوب یادمه . اون نامردی که در حق فلانی کردم.اما خدا

می دونه شرایط نامردی کرد نه من.اون نامرادی هایی که با من شد. نمی دونم.

دیگه وقتی نمونده. اینجا ساعت ها زود می گذرن. تا بعد از ٩٠ و یا شایدم ...

خوب باشین

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

آدمایی مثل تو نشعگی شونو با ماشین باباشون میرن .ولی من
 خماریم و پیاده رفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

داشتم خودمو ورق می زدم دیدم دو صفحه از روزگارم به

 هم چسبیده .هر چی سعی کردم جداشون کنم نشد. مجبور

 شدم پارش کنم . جالب بود من صفحه ای از زندگیمو

امروز پاره کردم که درست از اون صفحه به بعد زندگیم

پاره پاره شده بود.

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

نمی دونم حضرت حافظ چه در شاخه نبات دید که جنون را

به فاش گویی به نظم درآورد.

میگن آدما موقع مردن قبل از اینکه ملک الموت بیاد 

سراغشون  خدا برای یک چند ثانیه یا اگه خیلی آدم باحالی

باشی چند دقیقه ای بهت مجال میده هر چی دلت خواست

ببینی. برای دیدن اون مردن کمترین بهایی که میشه

پرداخت.

ما که سفری شدیم  و فاش گفتیم.

 راستی شما دوست دارید چی ببینید؟

نوشته شده در شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب!

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب؟

می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بی هوده می گردم به دنبال ات چرا امشب؟

.....................

ای ماجرای  شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

استاد محمد علی بهمنی

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

سلام .رها تهران ٢۵ بالاخره به روز شد

منتظرتون هستم

http://rahatehran25.persianblog.ir

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

رفیقان آمدند.

دشمن به فریادم برس

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

رها

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشیده بار تن نتوانم

من بنده ی آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

.............................................

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم برارم یا نه

............................................

تو غره به آن مشو که می نمی خوری

صد لقمه خوری که می غلام است آن را

.............................................

در کوی نیکنامان مارا گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را

..............................................

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

کاش می توانستم همچون خوب ترین دلقکان جهان تو را

سخت و طولانی و عمیق بخندانم ...

کاش نامه هایی بودم حتی یکبار با خوبترین اخبار

 فقط برای تو...

کاش بالشی بودم نرم برای لحظه های سنگین

خستگیهایت ...

و کاش ای کاش رویاهای دور و درازت بودم ...و ای کاش

من بودم و من برای همه تنهاییهایت

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

دیدمش آخر به کوری چشم من آبستن من

بچه دیوی خود همین فردا برآرد شیون من

وای بر من

(دکتر مهدی حمیدی شیرازی)

نوشته شده در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

با من صنما دل یک دله کن

گر سر ننهم، آنگه گله کن

 مجنون شده ام از بهر خدا

زان زلف خوشت یک سلسله کن

نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

صدای چک چک اشکهایت را از پشت دیوار زمان می شنوم و می شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، برای ستاره ها ساز دلتنگی می زنی و من می شنوم می شنوم هیاهوی زمانه را که تو را از پریدن و پرکشیدن باز می دارد آه ، ای شکوه بی پایان ای طنین شور انگیر من می شنوم به آسمان بگو که من می شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و می شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته

نوشته شده در شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

گفتم آهندلی کنم یک چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

سعدیا دور نیکنامی رفت

نوبت عاشقی است یک چندی

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

گفتن دانا شو تا توانا شوی . تمام سعیم را کردم تا همین امشب که دیدم در مسلخ

 تلاش مذبوحانه می کنم. نادان ترین دارا را دیدم که سخت تواناست.

همان ذباح من

راستی عشق کجاس؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

اگر سال ها آسمان بر من نبارد

با اشک چشم خویش سبز می مانم

اما اگر تو نخندی

اگر چشمانت را از نگاهم دریغ کنی

مرا هیچ طاقت نخواهد بود

خزان نزدیک است خنده را برلبت جاری کن

بهار را از من نگیر.بهار را از من نگیر

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

موقع رفتن چیزی نگفت. هی نگاش کردم . با چشام التماس کردم.نفسی

همچین کشیدم که قفسه ی سینم تا جایی که میشه بیاد بالا شاید ببینه .نه

ندید . تماشا کرد. راستی بی انصاف نباشم . یه چیزی گفت .

 از اون به بعد با همه جناغ میشکونم .آخه حرف آخرش همش تو

گوشمه.آره گفت :

 یادم تورا فراموش

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

امروز فهمیدم  فرق میونه عشق و منطق رو.

کاش نمی فهمیدم.

امروز فهمیدم که منطق عشق رو نمی شناسه.

قدیما از خدا بی خبرا می گفتن که عشق منطق رو نمی شناسه.

لعنت بر اونها . لعنت بر من

نوشته شده در جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

از هم قفس شدن تا هم نفس شدن بسیار فاصله ست . این روزها معنای تلخ

زندگی ، نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهایی است که از آخرین تکه ی

نانشان هم نمی گذرند.(عشق کجاست؟)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

صبر کردن دردناک است وفراموش کردن دردناکتر ولی از همه

دردناکتراین است که ندانی باید صبرکنی یا فراموش

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من هدیه ای عاشقانه ام

خاطره ی دمی یا کمی خوشبختی

من آخرین ارمغان عاشقانه ی زندگی به مرگم

جزئی از شادی

وشاید هم سهم کوچکی از اندوه

نوشته شده در جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی

مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

گواهی می خواهید؟

این است گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

(مرحوم ناصر عبداللهی)

پ ن :ممنون از گوش زد کردن این مطلب که شعر از قیصر امین پور است.

نوشته شده در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

رفتیم و از این رفتن بسیار تو را بخشیم

آزادی و قلب تو بر رفتن من خندید

آن تازه رس نوبر گر حال مرا پرسید

گو شکر خدا گفتم و راضی ز ثوابت

لعنت به تو و ذات خرابت

در آینه ات بنگر حیوان صفتی بینی

حاشا.مکنی باور این دست تو نیست اینی

این است ترازوی عشق و عدالت

تو پادشه مکر و رذالت

ارزانیه آن تازه رس خوش قد و قامت

تو پیشکشو قصه ی ما هم به سلامت

نوشته شده در پنجشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

روی دوم خوشبختی. بدبختیه.

پولی رو که یه خوشبخت پیدا می کنه

بدبختی گم کرده

یکی دیگه پیداش کرد

اما خوشبختم

نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

وقتی حواست نیست زیبا ترینی

وقتی حواست هست فقط زیبایی

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

شب را دوست دارم! چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم

نمی گذرد تا سر گردانی مرا ببیند . چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن

 اشتیاقی نداشته باشم .

شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در

 گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند

شب را دوست دارم : چرا که اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم :

 تو را در شب از دست دادم.

از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام عشق های دروغین با آفتاب قهرم چرا شبها به

 دیدارم نمی آید؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تو لحظه های بی کسی وقتی اسیرم

همه آرزوم اینه تو رو ببینم

دستهاتو بازم توی دستام بگیرم

تو گوشت آروم بگم برات میمیرم

وای عشقم دارم می پوسم

تو خنده ها و گریه هام جای تو خالی

من دارم بی تو میمیرم تو بی خیالی

چشمهاتو دوختی به چشم های غریبه

با چشم های خیس من کاری نداری

وای با من چه کردی

ردپای رفتنت روی دلم موند

دونه دونه خنده هات قلبمو میشکوند

من چقدر ساده بودم دل به تو دادم

تو نبودی اونی که من می شناختم

یه حس تازه رفتش از کنارم

انگار که من صد ساله بی پناهم

حالا یه گوشه ای کنار دل نشستم

منتظر اون ردپای خستم

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

سالهایی که هر روزش عاشقی را با نگاهی یا در گناهی مکاشفه می کردیم.

راستی من چرا از فعل دوم شخص جمع استفاده کردم. ببخشید از اول می نویسم.

سالهای دوری است که بزرگ شده ام.

سال هایی که هر روزش عشق را در نگاهی ویا در گناهی مکاشفه می کردم.

هر بار عشق با یک رنگ جدید می آمد اما تا می آمدم از کسی بپرسم این رنگ یعنی چی؟

رنگ تازه ای به خود می گرفت این هفت/ رنگ.خوب من هم کوچک بودم .

انقدری که حتا نمی شناختم رنگ هارو.

بزرگ تر که شدم  عاشق قرمزی عشق شدم.

آره اولین عشقم قرمز موند .

قرمز قرمز قرمز

قرمز رفت و حتا نفهمید و ندانست که برای بوییدن یک سیب .

برای خواندن یک شعر .

برای دیدن قرمز های دنیا و برای دیدن صورتی که از سیلی قرمز است

چقدر تنها ماندم 

نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مواظب خودت باش......

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این متن کوتاه وزیبا به صورت بسیار نامهربانانه از خواهر خوبم (بی تا)

که با نام (یک ششم خردادی عزیز)لینکم هستش به سرقت بردم.

گاهی اوقات دزدی چیزهای خوب که روح آدم رو بزرگ کنه به جزاش می ارزه.

من امروز در پیشگاه تمام دوستان وبلاگ نویس به این عمل ناپسندم اعتراف می کنم

و هیچ دفاعی هم ندارم.

چیزی که دزدیدم اینه:

اگر دست من بود

"ی" را اینقدر میکشیدم تا صاف بشه!

بشه " ا " !

اون وقت هیچ چیز "بی تو" نبود!

همه چیز "با تو" می شد

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

با من باش.................................

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

میشه دوست داشت و مالک نشد

میشه دوست داشت و به آزادی او احترام گذاشت

میشه دوست داشت و از بودن او شاد شد

میشه دوست داشت و از شاد بودن او شاد شد

میشه دوست داشت و رها کرد

میشه دوست داشت و با یاد او صفا کرد

میشه دوست داشت و بدون انتظار برای او کاری کرد

میشه دوست داشت و اجازه داد تا دیگران هم در شاد کردن او شریک باشند

میشه دوست داشت و حسادت نکرد

میشه دوست داشت و دعا کرد

میشه دوست داشت و بدون او زندگی کرد

میشه دوست داشت و ...

گاندی

نوشته شده در جمعه ۱٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

برایم تمام اسم ها بیگانه شده اند وهمه ی خاطرات مرده اند.

چگونه فراموشت کنم تو را

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بدون او زندگی فقط جاری است

و هیچ خروشی ندارد.

او رفت

من برایش می نویسم

 

روزی که من رفتم

برایم اشک نریز

که در این تبار از مردمان

مرگ زیبا تر از زیستن است

و بر خاکم گل مگذار

که من در آسمانهایم

و تمامی گلهای زمین

به زیر پای من است

نه بهشتی هست ،

نه جهنمی

و فقط رهایم ، رهای رها

از هر پاسخی برای بدی

و از هر لذتی برای پاداش

شاد و سر بلند

زیرا که در تمام عمر

هیچ کس از من نرنجید

همین و بس که رها باشم

رهای رها 

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این روزا اصلا حال نوشتن ندارم .نمی دونم کجا باید درد و دل کنم .

دیدم هیچ کس دیگه سراغی ازم نمی گیره دلم گرفت

 امدم آهنگ زیبای وحید پویان دوست مهربونم رو گوش کردم.

شعرش رو براتون نوشتم(نه لیلی نه مجنون)

خوب باشید

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

نه عاشقت می شم نه دل بهت می دم

نه مثل مجنونم نه لیلی من باش

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

گفتی که می دونی دل من از سنگه

منم بهت میگم آره دلت فقط تنگه 

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

بهت وفادارم هواتو من دارم

گلایه کمتر کن  بگو چی کم دارم

بیا کنارم باش بگو که می خندی

یه قول ازت می خوام

که دل نمی بندی

آره که دل نمی بندی

نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

پرسید هستی؟

گفتم:هستم اما بدون عشق

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

فقط یک کم تحمل کن منو که در به داغونم

منو که له شدن هامو به پاهای تو مدیونم

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

... من

بدان که بی قلب نخواهم رفت ...............................................

اگه کسی تمایل داره نامه ششم تا یکصد وسی رو بخونه کامنت بذاره.نمی خوام سر همه رو درد بیارم.

اگه دوستای خوبم بخوان هر روز یکیشو  میذارم

خوب باشید.(راستی نامه ی پنجم رو خوندید؟)

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

معشوقه ی خسرو بود شیرین و در این بازی

فرهاد چه نقشی داشت جز نقش خودآزاری

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تو گریه می کردی .بهت می خندیدم

تو عاشقم بودی و من نفهمیدم

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

٠٠٠من

تو آتشی هستی که ماه هاست در من روشن شده .شدت گرفته و حالا دیگر تمام جانم را می

سوزاند.یک احساس فراموش شده ی انسانی در من با تو بازگشته است.

(عشق)

عشقی نه چنان ک بخواهد با ابتذال سکس فروکش کند.احساس مقدسی که روح مرامشتاق

 پاک ماندن ابدی می کند.بزرگترین گناه و دل مشغولی من زمانی است. که به  تو نگاه می

 کنم از یک فاصله ی دو متری. چنان که به یک تابلوی نقاشی خیره شوم. تابلویی در باره ی

 آب که تشنه ای به تماشا نشسته باشد.اما حتا بوسیدن و لمس کردن او چاره ی کار

 نیست.خوردن تابلوی آب را می ماند به جای نوشیدن آن. من هر لحظه عطشم از تو بیشتر

 می شود. این عشق یکسره تشنگی است.حالا تازه می فهمم که به تشنگی محتاج ترم تا

رفع عطش. به عشق نیازمندترم تا به وصل. به دوری تا رسیدن.دوری اما نه چنان که بی

قرار و رسوایم کند.همان چند قدم فاصله.اسم خوبی یادم آمد((... عشق تلخی است که من

عمرم را با سه قدم فاصله از او طی خواهم کرد)). دلم می خواهد ساعتها بنشینم و در چشم

های تو که همیشه خودم از خودم دریغ می کنم خیره شوم و در یک خلسه ی غریب گم

شوم.اما به جای هر درهم پیچیدنی و هر بوسه و هم آغوشی و هر تماس مهربانانه ی

دستی تنها روبرویت بنشینم تا نگاهت کنم و چشم هایت را رو به من باز نگهداری تا مستقیم

به آن دو نی نی معصوم سیاه و کوچک که هاله ی سفیدی آن را از قاب مژگانش جدا کرده

 نگاه کنم.به آن دو نی نی معصوم و خمار و وهم زده که مرا از عالم واقع به دنیای خیال

های قشنگ می برد : چنان که گویی پاهایم برابر راه می روند و تنم مور مور می شود.

خدایا من از ... ناتمامم .مرا از او تمام کن. اما فقط بگذار رختخواب زمینی این وصل

 آسمانی تتشک چشم هایم باشد.خدایا یک ذره ی کوچک و ناچیز  از هستی تو آنقدر زیباست

 که این چنین مرا مشتاق و از خود بی خود کرده است .در مقابل تمام زیباییت چه کنم؟...

مظهری از زیبایی توست در حوصله ی فهم من.ستایش معشوقم ستایشی از توست. این نی

 نی چشم های معصوم قداست و پاکی توست/... تویی خدای من

                                                                                                  ( رها)

نوشته شده در شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

راست میگفتی تو؛
دستمان فاصله داشت
و مردد بودیم
من نمی فهمیدم
راست میگفتی تو ؛
شب ما خسته و بی حوصله بود
خانه مان ؛
کوچه مان ؛
من نمی فهمیدم
لب تو خنده نداشت
و فقط
طرح لبخند بر آن پیدا بود .
من ندیدم
صبح هر روز دلت
مرغ پرکنده و بی تاب
پی را ه فرار
از من و از ما بود
دیدم اما
دل من نخواست باور کند
که سفر رفتن تو
آخرین برگ از عشق ما بود .
راست می گفتی تو ؛
من ندیدم
من نمی فهمیدم

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

کشیدن تابوت من پای تو

کی بود می گفت آغوش من جای تو

نوشته شده در جمعه ۱۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مادامی که تلخی زندگی دیگران را شیرین میکنی بدان که زندگی می کنی . اینجا بهشت ممنوع است ولی من به تو آهسته می گویم که یک تکه از بهشت جا مانده در گوشه ای ازدلم دربوی خوب سیب که تنها با تو قسمت می کنم

هلن کلر 

نوشته شده در جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست  من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

نوشته شده در دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب
این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد
پیدا شو که می ترسم
از بستر بی قصه
پیدا شو نفس مرده
می ترسه ازت غصه
بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی تلخه
باید که تو هم باشی

نوشته شده در شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

شبیه برک پاییزی پس از تو قسمت بادم، خداحافظ،ولی هرگز نخواهی رفت از یادم، خداحافظ،و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق،که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد،و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ،از دلبستگی هایم؟چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟خداحافظ،تو ای همپای شب های غزل خوانی، خداحافظ،بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ،بدون من یقین دارم که می مانی!!!

نوشته شده در جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد.بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنهایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا آن زخم التیام یابد.بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها عاشق است.

نوشته شده در جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این داستان من است برای هر کس که دوست دارد بداند چکونه دیوانه شدم.

در روزگاران بسیار دور وپیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند,از خواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقابهایم دزدیده شدهاند,آن هفت نقابی که خود بافته ودر هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابانهای شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها!دزدها!دزدهای لعنتی!

مردها و زنها به من می خندیدند و برخی از آنها نیز به وحشت افتادندو به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم ,ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد:ای مردم این مرد دیوانه است!

سرم را بالا آوردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین باربود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید,پس جانم در محبت خورشیدملتهب شد و در یافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردمو گفتم:مبارک باد!مبارک باد آن دردانی کهنقابهایم را دزدیده اند

این چنین بود که دیوانه شدم و اما آزادی و نجات را در این دیوانگی یافتم.

آزادی ونجات از اینکه مردم از ذات من باخبر شدند ....

                                                                                              (جبران خلیل جبران)

                        /////////////////////////////////////////////////////////

راستی در هر روز چند نقاب عوض می کنیم تا محترم ویا معتبر بنماییم ویا مورد تحسین دیگران قرار بگیریم.اما به قول خود جبران که در جای دیگری می گوید:ای دوست من !آنچه از من برای تو نمایان است, من  نیستم.ظاهرم چیزی نیست جز لباسهلیی فاخر.اما درونم که ذات پنهان من است راز ناشناخته ای است که در اعماق من جای دارد.

راستی آفتاب بالا آمده بیایید نقابهایمان را یرداریم.

                                                                                                             (یاحق)

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

پرنده ای که مال تو نیست 100 تا قفس هم که بسازی آخرش می ره .شرط دل دادن دل گرفتن است وگرنه یکی بی دل می مونه و یکی دو دل.نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز نبینی نه آنقدر ببین که هرگز عاشق نشوی

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

خسته ام

خار شب در پایم

میروم لنگان راه سخت زندگانی را

به امیدی که اگر روزی

دست یابم به گریبان خدا

خواهم  که سامان بدهد دنیا را

همسفر بسیارست درین ره با من

که همه منتظرند اید او از راه

او که میداند رمز خوشبختی را

و رسد از روی زمین دستهایش تا خوشه ماه

و من اینک

به نیابت از همه منتظران

که دل سوخته شان

خالی از وسوسه شیطانست

نامه ای بافته ام سوی خدا

که سلامش راز است

و پیامش اکنده نیاز

من در این نامه ازو میخواهم

همگان عاشق باشند

و در سایه عشق دل به هم بسپارند

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من آن عجیبم.

زخم خورده ی ناخواسته

از فریب خود ساخته

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

از همان روزی که دست  قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
ـ صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی ـ
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
٬

آدمیت مرده بود
٬
گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند٬
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
٬ 
آدمیت مرده بود .

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب ٬
گشت و گشت
٬ 
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ٬
ای دریغ
٬
آدمیت بر نگشت !

                                               فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تاک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

‏1) فکر می کنم دنیا بدون " حافظ" سخت می گذرد، همیشه می توان با او سخت ترین روزها ‏را گذراند، بی آنکه به تو دروغ بگوید.‏
‏2) کشف شاملو البته کار ساده ای است، اما " ابراهیم در آتش" تقریبا همیشه به داد من رسیده ‏است، شاید کاشفان فروتن شوکران صدایی است که همیشه در من تکرار می شود.‏


‏3) فیلم " آمادئوس" اشکم را در می آورد، دستم را می گیرد و توی دست کسی می گذارد که ‏فکر می کنم موتزارت است. تقریبا دهها بار ‏آمادئوس میلوش فورمن را دیده ام و باز هم می توانم ببینم.‏


‏4) گفته اند که لذت خواندن ادبیات عرفانی گاهی مهم ترین دلیل باقی ماندن عرفان ماست. ‏هزار بار " تذکره الاولیاء " را به هزار دلیل خوانده ام و تقریبا ده سال است هر هفته مثل ‏یک کتاب مقدس خواندنش را تکرار می کنم. بعضی بخش های آن را از فرط تکرار و لذت ‏بردن از خواندن، می توانم از حفظ بنویسم.


‏5) بارها چنان شده ام که مثل " آبلوموف" دهها روز بی هیچ انگیزه ای باقی مانده ام و هیچ ‏دلیلی برای تکان خوردن نداشته ام، گاهی اوقات " ..." از راه می رسد، کتاب " ‏آبلوموف" گنچاروف را می گذارد کف دستم و می گوید بخوان، نجات ات می دهد.


‏6) شازده کوچولو را نمی دانم چرا خداوند ننوشته است، و اصولا در این مورد خیلی مطمئن ‏نیستم، نمی دانم چرا با وجود اینکه خیلی باآثار قلمی خداوند ارتباط ندارم، فکر می کنم هر اثر ‏مهمی را باید ایشان نوشته باشد. شازده کوچولو یک پنجره است برای نفس کشیدن، در سن ده ‏سالگی، بیست سالگی، سی سالگی،و بعد از آن را خبر ندارم.....‏


‏7) اگر حافظ بزرگترین شاعر ایرانی نبود و من شک داشتم که آنچه حافظ سروده وحی شده ‏است، حتما فکر می کردم مولوی بزرگترین شاعر فارسی زبان است. نمی دانم چطور می ‏شود اینقدر شعر به جان نزدیک باشد و اینقدر معرفت به زیبایی به شعر درآید، مولوی و شمس ‏چنانند که انگار می توان فقط با همان ها ساختمان باشکوه زبان فارسی را چنان بناکرد که به ‏هیچ چیز دیگری نیاز نباشد.

 
‏8)پائولو کوییلو از"کیمیاگر"تا"11دقیقه"دنیایی جدید برایم باز کرد. دنیایی هر روز می شود با آن خوب بودودر نهایت لذت و غرق در شادی بودن کپرنشین ها را از یاد نبرد و در فکر مبارز راه روشنایی بود تا آن شوی.
‏9) " فلوت سحرآمیز" ولفگانگ آمادئوس موتزارت، و روایت هشت دقیقه ای اینگمار برگمن ‏در ابتدای فیلمی به همین نام از موسیقی و اپرای موتزارت. ‏


‏10) " رساله دلگشا" ی عبید زاکانی را می توانی هر ماه یک بار بخوانی و بخندی، می توانی ‏هفته ای یک بار بخوانی و بخندی، می توانی هر روز یک بار نگاهش کنی و انگار کنی که ‏پنجره ای به رویت باز شده تا ایران قرن هشتم را به تماشا بنشینی.‏


‏11) این خصوصیت موسیقی است که تو ممکن است دو هزار بار یک صدای چهار دقیقه ای ‏را در طول زندگی ات بشنوی و همچنان بشنوی و همیشه با شنیدنش احساس کنی فقط همین را ‏باید می شنیدی. فکر کنم پنج هزار بار " الهه ناز" بنان را شنیدم و احتمالا 2347 بار دیگر هم ‏خواهم شنید.‏


‏12) " صد سال تنهایی" مارکز از آن کارهایی است که هر ده سال می خوانم و هر بار که آن ‏را می خوانم انگار یک آدم دیگر یک کتاب دیگر را می خواند.‏


‏13) هر وقت فراموش کردی که فارسی چه زبان باشکوهی است، حتما " تاریخ بیهقی" را ‏بخوان و بدان ایدک الله فی الدارین که خواندن تاریخ بیهقی ربطی به خواندن تاریخ ندارد، لذتی ‏است که از خواندن ادبیات بر جان آدم می نشیند.‏


‏14) گفته است احمد غزالی در سوانح العشاق که " جباری معشوق با مذلت عاشق، کی فراهم ‏آید؟ ناز مطلوب با ناز طالب کی با هم افتد؟ او چاره این و این بیچاره او" خواندن سوانح ‏العشاق نه هر پنجاه سال یک بار بلکه در اولین فرصت برای آدمی لازم است.‏


‏15) اصرار من بر اینکه بگویم " دیوار" پینک فلوید از آن کارهای اصلی است که هر کس ‏باید آن را ببیند، بشنود و با آن دنیای امروز را بفهمد، احتمالا خیلی مفید نیست، چون احتمالا ‏سووال خواهید کرد که چرا فقط در میان این همه ...

 

با تمام این ها این روزها دلم آشوب است و نمی دانم از چه می خندم.به قول خودمونیا دارم می سرم.

کسی هست منو یاد بده یا حرفی بزنه تا آتش جسدم خاموش بشه.آهای دوست ها ... 

(یا حق)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مـــهربــــانـــــم..ای خـــــــوب

یاد قلبت باشد..یک نفر هست که اینجا بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها

به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است

مـــهربــــانـــــم..ای خـــــــوب

یاد قلبت باشد..یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش

اینست:زیر این سقف بلند هر کجایی هستی به سلامت باشی و دلت همواره محو شادی

و تبسم باشد

مـــهربــــانـــــم..ای خـــــــوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس

تو پیوند زده و دلش میخواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مـــهربــــانـــــم..ای یــــــار

یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح

گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

تو به من خندیدی

و نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به  خاک

وتورفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من

آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

ومن اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

(حمید مصدق)

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدی

پدرم از پی ِ تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را . . .

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه ی خانه ما سیب نداشت . .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

 دل من سخت شکست

وچه زشت به منو سادگیم خندیدی!

 به من وعشق پاکی که پر از یاد تو بود...

وبه یک قلب یتیم که خیالم می گفت

 تا ابد مال تو بود.

تو برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم....

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

این منم که در این کارزار با دست شکسته نوشت .با پای خسته ازاین خلنگزار گذشت .که همه نه برای من بود که برای تو.

این منم رادی مغلوب که هیچ ندزدید مگر از خودوهیچ نیافت مگر تنهاییش را و هر بار از آیینه های افلیج آینده ای خوش خواست به تاوان گذشته ای گران.

این منم که از جنگهاش غنیمتی نستاند جز یکی مزار برای خوابی تلخ تر از بیداری دشوار.

این منم آن دشت ماهور ,آن کوه,آن تپه,آن رود,راهوازی لنگ با منزلی دور ,که پیوسته یک منزل,دو منزل کرد. به راهی که پایانش در آمدنش بود(نرسیدن).

این منم آن خسته از محبت وتشنه,هر گلو که کاوید تشنه ی آن آب خشک هیچ نیافت به جز دشنه.آری این منم آن قلب که همه روزی نتپید ه مگر از هراس و عشق,من آن چشمم که همه روزی ندیده مگر از آیینه و تو,آن گلو که همه روزی نخوانده مگر از اندوه و اندوه.

خنجر خون خواه می گذارم بر قلب,تیغ آب دیده بر دیده,دشنه ی تشنه برگلو تا بیارامم و تو بیاسایی.

اینها همه حال وهوای رها است.رهایی که خود در میان خود گرفتار آمده و عجیب اینکه ساعتش هم خوابیده و اصلا نمی داند چقدر تاساعت25 باقی مانده.25 من رفتن من است!

 

آری عشق مرا قصه کرد

توی اتاقم روبروی آیینه نشسته ام و می نویسم:از بی وفایی گله می کنم ,صدایی در گوشم زمزه می کند:یک ذره کوچک و ناچیز از تمام زیبایی خداوند تورا چنان از خود بی خود کرده که راه را گم کرده ای ,تو در مقابل تمام زیبایی خداوند چه خواهی کرد.

ستایش تو از معشوقت,ستایشی از خداست.تو تشنه ای هستی که به یک تابلوی نقاشی آب خیره شده ای و هیچ وقت سیراب نخواهی شد.عشق به حق را بایداز همین تمرین های کوچک آغاز کرد.اما من صدای اورا در صدای طپش قلبم گم کردم.

 من یک روز کامل با من صحبت کردم و نوشتم...

.روزی که دیدمش از اصالت می گفت و تجابت.

امروز برایش می نویسم:ای زاده ی هفت پشت اصالت , در مکتب عشاق اگر این بود همه صبر و قرارت,لعنت به تو و ذات خرابت.

.یک روز گرم از وفا می گفت و آزادی بدون ریا!

امروز برایش می نویسم:ای شناگر قابل تو آب نمی دیدی,بازیچه ی شبگردان مهتاب نمی دیدی.اینک تو و این مرداب,اینک تو و این مهتاب ,بیداری اگر این است ,رفتیم دگر در خواب.ای کرک بدن شب تاب به به چه قشنگی تودر نقش براقت ,لعنت به تو و ذات خرابت.

.عصر آن روز از زیبایی گل می گفت و من هم از خود او که گل بود.

امروز برایش می نویسم:گفتم که گلی افسوس پا تا به سرت خاره , ای بی خبرو مدهوش , این مستی پیروزی چند است و نه بسیاره.سقای هزار تشنه ی آواره,سیراب شدند جملگی از آب سرابت , لعنت به تو و ذات خرابت.

.هوا رفته رفته سرد می شد و ما گرمتر ,غافل از اینکه (هوا بس ناجوانمردانه سرد است)همان روز سرد از بخار روی آیینه ی ماشین گفت:بعضی از دلها مثل آیینه اند اما پشت آنها معلوم نیست!

امروز برایش می نویسم: در آیینه ات بنگر ,حیوان صفتی بینی , حاشا مکنی باور ,این دست تو نیست ,اینی,این است ترازوی عشق عدالت,تو پادشه مکر و رزالت ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت,تو پیشکش و قصه ی ما هم به سلامت .آن تازه رس و نوبر گر از احوال من پرسید,گو شکر خرا گفتم و راضی ز ثوابت ,لعنت به تو و ذات خرابت.

.روزهای آخر بود که از خیانت وشکستن دل می گفت که بی رحم ترین بی رحم است!!!

امروز برایش می نویسم:بیشتر از آنکه ,خیانت دیده ام وبیشتر از آنکه باور کنی قلبم را شکسته اند. اما تو,در پی خیانت و شکستنم ,جگرم را آتش زدی .

به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ,تیره تر از غروب و غمگین تر از دم جدایی باشد.اما دلم می گوید:به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب, چشم انداز نگاهت زیاتر از بهشت ,بر لبانت لبخند وصد هزار پری کنیزت باشند.

.اما روزی که رفت با خودم گفتم:معشوقه ی خسرو بود شیرین و در این بازی ,فرهاد چه نقشی داشت جز نقش خودآزاری.

امروز که نیست برایش می نویسم:آن روز که با تو بودم, بی تو بودم.امروز که بی توام باتو هستم.

.اما روزگار...

این فلک کج مدار کمی با ما سازش داشت شاید طور دیگری می شد.

پس این بار برای روزگار می نویسم:روزگار کاری نکن که تار ومارت بکنم .که فقط با دوتا خط پیش همه بی اعتبارت بکنم.

می دونی که این دفعه بد جوری دل تنگم ومی لنگم ودارم خودم و به زور و ضرب آبرو می کشم و با دتگ و فنگم لی ولی با آب و رنگم هی و هی ...َ

تو راه  بده که راه ندم ,این دفعه رو تو وا بده که وا ندم .ای روزگار عبد و عبید و چاکرم .الهی قربونت برم .بدم به این تنور ما ,خودت که بهتر می دونی ,تو روزگاری و بهت نمی رسه که زور ما.همتی کن به موی مرتضی علی که این دفعه زائو به وقت زا نره,جشنی به پا کنیم وباز گوسفند قربونی ما به مجلس عزا نره.ای روزگار بدم به این تنور ما.

حالا رهای  رها در اتظار رحمت خدا و فقط

یک خط دعا: خداوندا : برای همسایه که نان مرا ربود، نان !! برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی !! برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی وعشق می طلبم

                                                                                             

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

هر چی بادبادک بالاتر می رفت. قرقره از غصه لاغر تر می شد!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در

رگهایم جاری کرد..

درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به

قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند

دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم..

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی

که دوستشان دارم کنده شوم..

در آنسوی مرزها دوست داشتن گناه است٬ حق من نیست ٬ به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا سوزاندند .رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده است٬

آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که

نفسهایم نیز از میان زنجیرها به درد عبور می کنند  دوست داشتن تو چنان

تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ...

و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی

و دلم نشسته است و مرا می سوزاند أن چنان مرا در هم پیچیدی که هرگز از آن

بیرون نیایم. .

آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را

خوره بی کسی و تنهایی می جود به او نگاه می کنم ٬ به او که  پروازم می دهد..

به او که لبهایش از اندوه من می لرزند به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که

سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند ..

به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می

کرد به او که باورش کردم و دل به او باختم ..

به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬به

روی دنیا بازشان نکنم به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد

به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است.

سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال

دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود

بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش

چگونه عمق وجودم را لرزاند لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس

تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

(یاحق)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا معلومم شد در میان مردگان هم همدمی نیست

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

 سلام دریا، سلام دریا، فشانده گیسو! گشوده سیما !

همیشه روشن، همیشه مادر، همیشه پدر، همیشه زیبا !

 

سلام مادر، که می تراود، نسیم هستی، زتار و پودت .

همیشه بخشش، همیشه جوشش، همیشه والا، همیشه دریا !

 

سلام دریا، سلام پدر، چه می سرائی؟ چه می نوازی ؟

بلور نوتهات، همیشه تابان، زبان سازت، همیشه شیوا .

 

چه تازه داری؟ بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته !

که از سرودم رمیده شادی، که در گلویم شکسته آوا !

 

چه پرسی ازمن:  چرا خموشی؟ هجوم غم را نمی خروشی !

جدار شب را نمی خراشی، چرا بدی را شدی پذیرا ؟ »

 

- شکسته بازو گسسته نیرو، جدار شب را چگونه ریزم ؟

سپاه غم را چگونه رانم، به پای بسته، به دست تنها ؟

 

خروش گفتی ؟ چه چاره سازد، صدای یک تن، درین بیابان ؟

خراش گفتی ؟ که ره گشوده، به زور ناخن، ز سنگ خارا ؟

 

بخوان خدا را، دلم گرفته، دلم گرفته، دلم گرفته !

درین سیاهی،رهای من کو، از آن افق ها شبی زند سر، سپیده آیا ؟

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

باور کن هیج کجای دنیا بوسه برای اتفاق افتادن نیست همانطور که تو برای

 رفتن نبودی.به خدا راست میگویم وقتی دستهایت مال من نیست خط عمر کف

 
دستم روز به روز کوتاهتر میشود.

 
برای پرنده ات دانه می پاشم.برای دلتنگیت شعر میگویم.برای شکستن سکوتت

 


آواز می خوانم.برای تکرار روزهای عاشقی ات زیر باران می روم.برای داشتن

 
دوباره ات دعا میکنم برای رفتن بی دلیلت؟

 

 خداوندا : برای همسایه که نان مراربود، نان !! برای عزیزانی که قلب مرا شکستند، مهربانی !! برای کسانی که روح مرا آزردند، بخشش !! و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم

 

اما هیچ کاری از دستم برنمی اید هیچ کاری……..

به جز دعا

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

وقتی تو نیستی، چه انتظاری از جان هست؟ وقتی تو نیستی، از هستی عاشق چه می‌ماند؟

 بی تو چگونه آهنگ فرسودن جان را کند کنم و درد فراق را درمان؟ بسیار بوده است که من

 هجران را با خیال روی تو درمان کرده ام ولی تا کجا می شود چنین کرد؟ چگونه قلب عاشق

 را می توان با خیال روی یار آرام نگه داشت؟ نفسی را که از هجر یار به شماره می‌افتد با

چه دارو و درمانی می‌شود دوباره بازگرداند؟

من بی تو فقط تکرار مداوم دیروزم. دل مرده و کهنه تر از هر روز دیگر. بی تو سراپا غم هستم.

 پر از اندوه. انباشته از درد. یک تکه چوب خشک بی ثمر. یک برگ که زیر پای عابران بی

تفاوتخرد می شود. یک ذره غبار که با هر بادی جا به جا می شود.

بی تو نه شاپرک زیباست نه پرستوها خبری برای گفتن دارند. وقتی نیستی، نه باران را

صفایی است نه آسمان را. وقتی نباشی شادی نیز غمگین است و آسایش، دردناک.  بی تو گل

هست اما گل نیست، دل می‌تپد اما دردمندانه و بی قرار. بی تو پرنده خیال آن قدر خود را به

قفس تنگ اندیشه می‌کوبد که زخمی و بال شکسته، جان دادن آغاز می‌کند. بی تو همه چیز

تاریک تر از زندان سکندر است. تو که نباشی زندگان هستند اما زندگی نیست. بی تو همه

چیز منجمد می‌شود حتی زمان هم می‌میرد. شعرها و ترانه‌ها بی تو بر لب‌ها می‌خشکد و

لب‌ها دیگر حرفی برای گفتن ندارند و حرف‌ها معنایی ندارند و معانی خود را به ریشخند می‌گیرند.

همیشه به من گرمای عشق نثار کن که عاشق دلباخته‌ی بی قرار و مشتاقت، جانش رهین

مهر توست و بی عشق تو زمستانی‌تر از باغ سرما زده خشکی خواهد بود که امیدی به

 آبادی ندارد  و آواره‌تر از بادی که  هیچ سرزمینی او را قرار نخواهد بود.

همیشه به من گرمای عشق نثار کن که بی تو وعشق تو می‌میرم.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |

مرگ را پروای آن نیست که به انگیزه ای بیاندیشد

زندگی را فرصتی آنقدر نیست که میان لبخند و اشک یکی را سنجیده گزین کند

و عشق را مجالی نیست برای آنکه بگوید برای چه دوستت می دارد

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط علیرها بگو بامن () |


Design By : Night Skin